زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

سیکل معیوب

باید بفهمیم که این سیکل رو چطوری میشه زد و داغون کرد

اولش این باوره که نصف بیشتر حرف مردم توهم و دروغه؛همه فیلم بازی میکنن و وقتی واردش میشی میبینی هیچی توش نیست و پوچه.این شاید بهم کم کنه،تلقین دایم این موضوع که نه بابا اونم اونطورا که تعریف میکنه نیست...این جوری به داشته هام بیشتر میتونم تمرکز کنم ...

حرفهایی منفی نزنم،بشینم به خوبیها فکر کنم؛حتی اگه اولش به نظر سخت بیاد اما میشه یه چیزایی پیدا کردهمین الان چشمام پر اشکه،ولم کنن میشینم کلی گریه میکنم ... میگه توقعاتت رو بیار پایین،هرچند نمیدونه اساسا توقعات من چیه اما من که میتونم بدونم توقعاتم رو چطور کن کنم که شاد بشم ...

بعدشم باید خودم هم شاد باشم؛باید بتونم ... من اگه شاد نباشم مهرین ماه از کی انرژی بگیره؟!

   + من ِ دروغین! - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤

لعنت به فاصله ها

دور شدیم؛خیلی دور.آنقدر دور که تلاقی نگاه هم معنا ندارد.دور شده ایم حتی روحمان؛تو کفشهای کتانی سفیدت را کنده ای و گریخته ای یا من کفش پاشنه بلند به پا کرده ام و رفته ام؟حرفی انگار نمانده؛نگاهی نمانده؛به یک چه خبر و چه میکنی مکالمه را ادامه دادن نشان از دوستی نیست...

   + من ِ دروغین! - ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤

 

میدونی وقتهایی هست که حس نوشتنت نیست! یعنی حال نمیکنی بنویسی.خسته ای می فهمی خسته... پونه مادرت تنهاست.یه تنهایی از جنس شلوغی اطراف.نمیدونم،اما دلم نمیخواد هیچوقت بفهمی چی میگم.حسیه که دوست ندارم تجربه اش کنی...مادرت سالهاست که داره با این تنهایی دست و پنجه نرم میکنه.انگار تمومی نداره... من که میگم یه باتلاقه.آروم بگیریم بهترمونه.تقلا میکنیم اما خواه نا خواه ...

 

   + من ِ دروغین! - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

این روزهای سال 94

مانده ام که اگر توان نوشتنم نبود با این همه حرف تاب تحملی میماند؟

پونه ی زیبای من،این دفترچه مجازی تبدیل شده به حرفهای من و تو،به نوشتن من برای خودم اما خطاب به تو،که هر نوشته ای را گویا مخاطبی باید و چه کسی نزدیکتر از تو که مادرت روزگاری نه چندان نزدیک و شاید نه چندان دور محرم تمام تنهاییهایم بود و این روزها فاصله ای گرفته ایم به اندازه تمام حرفهایی که گلویم را فشار میدهد.مادرت را نمیدانم اما مرا برایش جایگزینی نیست که ما باهم،با همان کتانیهای سفید و آن حال و هوای جوانی با هم بزرگ شده ایم و چه کسی را یارای آن است که این همه سال را ادراک کند؟

این روزها پرم از احساسات ناهمگون در تلاطمم میان شور و اشک... در میان انبوهی از ندانستن و دانستن.خواستن و نخواستنهای پی در پی، تو میدانی چرا؟

بهانه پشت بهانه،شاید هم نه حقیقتیست که به گوش من نا آشناست.بی هیچ قضاوتی باید برایت بگویم اما انگار توانم نیست.

   + من ِ دروغین! - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

عجیب

      نمی دونم من چرا این آدمها رو درک نمیکنم.موندم من عجیبم یا اینا.من اشتباه میکنم یا اینا.نگو که هر دو میتونیم راست باشیم.مگه میشه جمع ضدین؟ دغدغه ها،تفکرات،رویاها ... پونه من هنوز همون دخترک بیست ساله ام که تنهاتر شده، هنوز خودم رو توی همون دغدغه ها میبینم.اما بیست ساله های امروزی خیلی با منِ آن روزها فرق دارند. نه اصلا همدیگر را نمیفهمیم ... این نسل هم از من پیشی گرفته و من جامانده ام انگار. من دروغین شده ام به حقیقت ... پونه تو کجایی؟ کفشهای کتانی مادرت کجاست؟بگو به پا کند تا بدویم.بدویم و بدویم ... اما نه مادرت هم حتما از من دور شده،شاید،شایدم نه ...

مهرین ماه تمام معنای حیات من است. میدانی؟

   + من ِ دروغین! - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

کسی مرا به نوشتن وا میدارد

پونه دل تنگم،دل تنگی رهایم نمیکند.شاید من او را سخت در آغوش گرفته ام،کسی چه میداند.دوستش دارم انگار...

چقدر درد دارد این دلم،چقدر زود خسته میشود این روزها ذهنم،ماهی در آسمان دارم که به پاس حضورش دنیا را دگرگون می بینم،اما رهایم نمیکند.کاش میفهمیدمش.کاش می فهمیدم.کاش میشد زندگی را برمبنای کاشها نچید...

پونه مادرت کجاست؟مادرت را همیشه کم میاورم.خنده اش را.آغوشش را..

 

   + من ِ دروغین! - ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤

گرم یا آوری یا نه

حرفها را باید خورد

   + من ِ دروغین! - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤