زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

24. اصلا حس و حال نوشتن ندارم ساده میگم: وقتی کودکی به زمین دعوت میشه میگیم یعنی خدا هنوز از انسان نومید نیست، برعکسش رو چرا تعبیری نیست؟ ... یک کودک که با مرگ دست و پنجه نرم میکنه یعنی خدا قهرش اومده؟ ... یک پسر بچه هفت ساله که وقتی دفعه اول دیدمش گفتم این چهرش زمینی نیست داره این روزها را با درد شیمی درمانی سپری میکنه تا شاید دعای من و تو مستجاب بشه و به سرطان خون غلبه کنه ... نمی دونم آیا باید واسه حیات اصرار کرد؟ ... میگن پدرش آه زیاد پشت سرشه، تو دنیا داغی دردناک تر از مرگ بچه هست؟! ... خدایا به این روز عزیز به قدرتت قسمت میدهیم گناهان ما رو تو دریای رحمتت پاک کنی و روح ما رو زلال ...

 

   + من ِ دروغین! - ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ....

23. " ... دل خوشی ها کم نیست ... " کم؟! ... زیاد؟! ... خانوم همیشه بی حوصله؟! ... من؟! حوصله؟! ... همیشه لبات می خنده! ... من؟! خنده؟! ... من؛ گذشت؟! خاطره!؟ آرزو؟! اشک؟! تلاش؟! استخاره؟! قسمت!؟ درس؟! هدف؟! علائق اولیه ... ول کن این شعار های زیبای بی معنا را ... واقعیت آن قدر نزدیک است که دیده نمی شود ... از نزذیکی زیاد؛دیگه باور نمی کنم خودم رو میگم! خودم رو باور ندارم ...آینه هم دروغگو شده!!! این منم نه هیچکس دیگه!؟ من؟! عجب!!!! ... زندگی عجب وقت خوش گذرانی حال میدهد! و من نهایت لذتم چون چشمانم را بسته ام ... بازشان کنم سرم می ترکد و من نمیخواهم!!!

   + من ِ دروغین! - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

... نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش

٢٢. دلم می خواد کاغذ ها بنویسم؛شاید به خاطر باران باشد ... دلم می خواد بی وقفه حرف بزنم شاید به خاطر لحظه های تنهایی باشد ... دلم می خواهد کیلومتر ها راه بروم؛ شاید به خاطر این سکون ملعون باشد ... دلم یم خواهد ساعت ها بخندم؛ شاید برای فراموشی آن اشک ها باشد ... دلم می خواهد روزها تفریح کنم؛شاید به خاطر خستگی این روزها باشد ... دلم می خواهد منتظر هیچ حادثه ای نباشم؛ شاید برای فرار از واقعیت باشد ... دلم میخواهد همه چیز را باور کنم؛شاید به خاطر این همه تظاهر باشد .. دلم میخواهد گلها را سیر نگاه کنم؛شاید به خاطر برگ ریزان زیبای پاییزی باشد ... دلم می خواهد بخوابم؛ شاید برای آرامش چشمانم باشد ... دلم میخواهد آرزو کنم؛شاید برای اثبات امیدم باشد ... دلم می خواهد فقط خدا را احساس کنم؛شاید به خاطر عشق باشد ... دلم میخواهد مثل کودکی ها در خواب پرواز کنم؛شاید چون کودکی هایم را میخواهم... اما نه؛دلم کودکی هایم را نمی خواهد، دلم یک قلب آرام می خواهد؛ قلبی که صدای تپشش همه روحم را،تنها چیزی که مطلقا برای من است،پر کند ... دلم  می خواهد مثل کودکی هایم خودم را در آغوش مادرم رها کنم و هیچ اندیشه ای آزارم ندهد؛دلم میخواهد تمام ترسم محدود به تاریکی باشد،تمام نداشتنم آن عروسک چشم سبز باشد،تمام دل تنگی ام ندیدن یک ساعت مادر باشد و لذتم تمام لحظه هایم باشد ... باور نمی کردم بزرگ شدن این قدر جدی باشد... نه نمی خواهم کودک شوم،می خواهم حس پاک کودکانه را همه سن تجربه کنم ... می دانم که می توانم ...

   + من ِ دروغین! - ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧