زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

42- نمی خواهم بگم من خوبم اما واقعا تحمل این همه بد بودن آدم ها واسم سخته، جدا زندگی سریال ایزل نیست، یعنی هست اما نباید باشه، چقدر وقت میگذاریم و مهره ها رو می چینیم؟ چقدر دنیا مهمه، من اصلا نمی تونم مثل این ها باشم اینها همشون بازی میدن ولی من خستم، از اول هم نمی خواستم مثل اینها باشم هنوز هم می ترسم شبیه بشم، می خواهم فرار کنم؛ اما می دونم که باید بایستم و نیلوفر باشم ... منتظر مژده پدر که هنوز نومید نیست؛ نمی دونم به من هم این اجازه رو میده یا نه، دارم خودم رو آماده میکنم میدنم که باید خوب باشم؛ می خواهم که خوب باشم،حداقل بد نباشم؛ آروم باشم اگه نمی تونم آروم کنم، توفان هم به پا نکنم ... یعنی من هم شامل معجزه می شم؟

   + من ِ دروغین! - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است

41- چقدر فرق هست بین زمانی که خودت غم داری و زمانی که بهترین دوستت غم داره. وقتی بهت میگه تنهاییش یه چوبه که پاش بهش با کش بسته شده هر چی دور میشه،درست وقتی که یادش میره کشی هست با سرعت به سمت چوب کشیده میشه و دوباره تنهاست؛ می فهمیش؛ حسش میکنی اما می تونی خیلی عاقلانه واسش توضیح بدی که اتفاقی که افتاده به نفعش بوده! یک لحظه خودت رو تصور میکنی و میگی عزیزم می دونم خیلی سخته اما محال نیست؛ ممکنه همراهش گریه کنی اما نظرت عوض نمیشه؛ کاش آدم جای خودش هم همین قدر منطقی بود ... "فکر نکردی من چه می کنم تو این همه تنهایی خالی؟فکر نکردی معنی لحظه های من چی میشه؟ چه راحت تموم شد. خودم خواستم هیچ بهش فکر نکنی ... کی این قوانین رو گذاشته؟ ... دل تو خوش، دل من هر چی؟ ..."

   + من ِ دروغین! - ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

صلاح کار کجا و من خراب کجا

40- نمی دونم کجای دنیا ایستاده ام،گنگم،هیچ سوالی توی ذهنم نیست دقیقا بدون هیچ چرایی، به خودم گفتم دروغین جان چقدر خوبه که می تونی آدم ها رو نبخشی،می تونی منتظر باشی سر یه پلی گیرشون بندازی و بگی برادر من بد کردی ،واست جوابش مهم نباشه، یه جایی که گریه نباشه، بتونی حرف بزنی و نتونه بگه ... اما اینها کافی نیست، وقتی این طرف همه چیز تا این حد غمگینه اون طرف نمی تونه خیلی جذاب باشه، نه داریوش من هنوز حوصله دارم که از دست عزیزان گله کنم، لبریز گله ام ... چقدر سخته شاهد بودن،من باور نمی کنم حتی گوش های خودم رو نمی خوام باور کنم، هیچ چیز رو نمی خوام باور کنم من هنوز می خوام همون تصویر ها زنده باشن نه این روزها ... کجای کار اشتباه بود؟شاید هیچ اشتباهی نبوده،شاید هنوز همه چیز درسته اما نه ... من نمی تونم باور کنم ... مگه قرار نبود به سمت کمال بریم؟پس این واژه ها چرا؟"چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا" .. .هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر یقین می کنم که گره این مشکل کور تر از حد تصور منه ... "صبر کن حافظ به سختی روز و شب/عاقبت روزی بیابی کام را "

 

   + من ِ دروغین! - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

با یاد لب خشک جگر گوشه عشق ...

39-کرب و بلا ... سرزمین نفرین شده، عراق می خواهد هشتمین کشوری باشه که من رو به خودش دعوت کرده ... حس عجیبی دارم،مثل وقتی که بار سفر می بستیم برویم سرزمین وحی، باز به خودم میگم یعنی این منم؟ واقعا منم؟ ... این چهل پنجاه روز باقی مانده رو چه جوری سپری کنم که لیاقت پیدا کنم، حداقل خودم باور کنم که منم! ... از الآن صدای تپش قلبم رو میشنوم ... یعنی میشه؟ ... "بین الحرمین، و حرم حرم حسین و حرم آقام ابوالفضل" ... خدایا،همیشه من رو شرمنده کردی ...

   + من ِ دروغین! - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠