زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ...

٣٧-احساس می کنم درست در انتهای خط ایستاده ام، و این بار به راستی خط انتها خواهد داشت؟ و یا باز هم امتداد است و راه که ما را می خواند؟ ... لبریزم از خاطره و حرف و گله و شکایت، اما درست لحظه ای که می خواهم تمرکز کنم می بینم ذهنم کاملا خالیست و گویی از ابتدا تهیست ... دیگر مجال حرف نیست،"گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست،مشغول به خود زخم زدن در همه عمر ..." ...  این بار می خواهم بی هیچ کوششی نظاره کنم هر چند سخت است و شاید محال اما یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است ... بریدم و هیچ چیز ترمیم نمی شود شاید نمی خواهند و شاید به راستی آغاز اشتباه بوده،نمی دانم گنگم و تنها ... از گذر ایام می ترسم می خواهم فراموش کنم اما زندگی داستان نیست که ای کاش بود ... خیلی وقت است امیدی به خیرت نیست و درست همان قدر است که صرفا می خواهیم شر نرسانی و تو می رسانی،حقیقتا شب ها خوابت می برد؟ وجدان می دانی چیست؟باور ندارم باور نمی کردی؛گریه هایت را باور ندارم،خود زنی هایت را نمایشی بچگانه م یدانم،تو از خوبی هایش سو استفاده کردی و او آنقدر خوب است که می بخشد و ای کاش نمی بخشید ... سی سال عشق کجاست؟اشک هایم هم خشک شده اند ... آه ... و اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ... کاش به خاطر من باز به زندگی لبخند می زدند، کاش من قدری مهم بودم ...

   + من ِ دروغین! - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠