زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل/ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

60- وقتی به خودم فکر می کنم می بینم معمولا در تلاش بودم تا جوری رفتار کنم که کسی ناراحت نشه،همیشه کسایی که دوستشون داشتم واسم اولویتی بیشتر از خودم داشتم،منتی هم نداشتم چون کسی ازم اینو نخواسته بود؛ حالا احساس می کنم این رفتار یه دروغگویی بوده! من نذاشتم تا اونا احساس واقعی منو بدونن ... نمی دونم شاید در حق خودم هم کوتاهی کردم ... اول دبستان بودم،کاملا خاطره ای شفاف؛ امتحان ریاضی شفاهی داشتیم؛دوستم پای تخته بود؛ جواب سوال رو بلد نبود؛ معلم منو صدا زد؛ توی کوچیکیه خودم اون بدترین اتفاق بود؛ جواب سوال رو می دونستم؛ اگه پاسخ درست رو می نوشتم،دوستم ناراحت می شد، اگه نمی نوشتم و خودم بیست نمی شدم مادرم ناراحت میشد،قشنگ یادمه که پای تخته مکث کردم تا تصمیم بگیرم شادی کدوم مهم تره؛ و مادرم رو انتخاب کردم ... می خوام بگم اون روز اصلا از ذهنم نمی ره، چون آگاهانه صنم رو ناراحت کردم؛اما واقعا این طرز رفتار اشتباه نیست؟ ...

   + من ِ دروغین! - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

روز مادر

59-حسین پناهی راست می گفت:" به بهشت نمی روم،اگر مادرم آنجا نباشد."     فرشته ام  بعد از خدا همیشه تو را ستایش کرده ام و می دانم اگر پروردگاری نبود سجده گاهم  قبله ی مهر تو می بود.دوستت دارم ...

   + من ِ دروغین! - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

پر ناز شکوهمند

58-از وقتی من بودم تو هم بودی،تو زودتر از من بودی،یک سال و چهار ماه و پنج روز بیشتر از من به خورشید سلام داده ای؛ من در تمام کودکیم تو را کنار خود داشتم؛ من شبیه تو نبودم؛ نه چهره ام به زیبایی تو بود؛ نه اخلاقم به استواری تو؛ نه مثل تو درسخوان بودم و نه مصمم؛ با این حال همیشه تو را داشتم و به داشتنم مغرور ... در اشک های کودکیم تو بودی، در خنده هایم صدای تو بود در درسهایم راهنمایی تو بود؛ همیشه بودی؛ و من خیالم به بودنت راحت بود ... امروز درست همان روزیست که باید به خاطر تولدت پدر آسمانی را سپاس گویم ... خواهر عزیزم میلادت مبارک ...

   + من ِ دروغین! - ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

... که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

57- ذهنم اجازه هر باوری را نمی دهد، دست خودش نیست این گونه تربیتش کرده ام؛ و حالا که نمی شود به یک باره تغییر کند،اصلا چه نیازی به تغییر است من برای خود اندیشه ای دارم و تو برای خود باوری؛ من تو را باور ندارم و تو ناتوان از تسخیر اندیشه من ... با هم راه می رویم اما هرکدام در ذهن خود انتهای دلخواهمان را تجسم می کنیم و این اجتناب ناپذیر است ... تلاشی که من در چارچوب اعتقاداتم برای پیشرفت دارم در باور تو ضد ارزش است اما اثبات نمی شود و این سبب همراهی ماست ...

   + من ِ دروغین! - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

... لیکن چه حاصل از بخت گمراه

56- عجب بارانی می بارد، پنجره را باز کرده ام و زندگی را بو می کشم؛ طراوتش مستم می کند، گل های رز باغچه لبخند می زنند و من برایشان بوسه می فرستم؛ گلدان هایم رشد جذابی داشته اند، لب هایم را روی برگ هایشان می گذارم و عشق می ورزم؛ مجبورم باشم، تحمل کنم اما دلیل نمی شود لحظه های شیرین نداشته باشم؛ خوشبختی هم نمره دارد اگر چه بیست نیست اما شاید با ارفاق استاد پاس شود؛ شاید، شایدم نه!!! ...

   + من ِ دروغین! - ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

... کاین قصه گر گویم با چنگ و رباب اولی

55- چشم هابم را بستم و فقط گوش دادم،صدای فن لب تاپ واضح ترین صدا بود،خیلی دور تر صدای ترمز کوتاه یک ماشین  و همین! این فضا را دوست دارم، مرا یاد خودم می آورد ... امروز با او از گذشته ها گفتیم و آدم ها را مرور کردیم و من بیشتر شنونده بودم، تازه فهمیدم او هم یک درسش را افتاده،درست ترم آخر؛ خنده ام گرفت که من چقدر آسان آن درس را گذرانده بودم و خنده دار تر آنکه او دقیقا در همان شاخه فعالیت می کند این روزها، مسخره است ... آن روزها اصلا 8 سال پیش نیستند،دقت کنی می بینی همین حوالیند ... طعم آن روز ها را احساس می کنم ...

   + من ِ دروغین! - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

درست همین لحظه ...

54- ... تنها و آرام؛ خانه را صدای آرش پر کرده ... ذهن مرا هزار و یک صدا ... راه رفتن های ممتد،پاهایم خسته می شوند دیگر سنی از من گذشته! ... سالگرد عروسیشان را جشن گرفتیم و خندیدیم و من متفاوت بودم،خواستم که باشم و به گمانم بودم ... حالم خوب است،مسیر جدیدی را شروع کرده ام شاید کمی دیر باشد اما هنوز امیدی هست و تو چقدر خوبی که هستی ... من دوستان خوبی دارم شاید هم تظاهر باشد اما برایم امید بخش است و گاهی شرمنده می شوم ... توقع ندارم این همه لطف ... این ترانه قدیمی ... لوند و دلبرانه ... چهره ام طراوت گذشته را برای خودم ندارد و این شناسنامه مرا فریاد می زند هر چند 10 سال جوان تر نمایان می شوم اما حقیقت داستان دیگریست که تنها خودم می دانم و بس ... نمی خواهم روزانه نویس  باشم،اینجا جای خوبی برای صمیمی شدن نیست ... زمان می برد اما نتیجه اش حتما شیرین است ... نباید ایستاد حتی اگر پاهایم خسته باشند ... می خواهم رفت ...

   + من ِ دروغین! - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱