زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

75- چند سال گذشته؟ حساب که بکنی می بینی 21 سال! ... بیست و یک سال پیش درست در چنین روزی،مقنعه سفید بر سر، روپوش خاکستری بر تن، کیف کوله بر پشت،رهسپار دبستان ایمان ... از زیر قرآن رد شدم، با دعای پدر، دست در دست مادر برای اولین جشن شکوفه ها که نسل ما رقم زد ... خاطرات فراموش نمی شوند ... من پیشتر خواندن و نوشتن را آموخته بودم، و پر از شور و ذوق آموختن... معلم ما را با مداد رنگی ها به حال خود گذاشته بود، گویا مدرسه در جشن شکوفه ها همان آمادگی بود و من این را دوست نداشتم،بغل دستیم مداد رنگی های خودش را استفاده نمی کرد و دائم به وسایل من دست می زد؛ من حوصله اینجا بودن را ندارم ... از پنجره مادرم پیداست؛چرا من پیش او نباشم؟! و گریه ... معلم مرا به مادرم سپرد و اولین روز مدرسه برای من پایان یافت ...

 

   + من ِ دروغین! - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

74- گفتم حالم خوبه نگرانم نباش ... تمام شب که از خواب بیدار می شدم و حتی قبل از خواب دائم از خودم پرسیدم واقعا خوبم؟! و اساساً چرا باید بد باشم؟ اتفاقات بد تو زندگی میفته اما من خوبم ... دروغ نگفتم! من واقعا خوبم و اگه تصمیمم درست باشه بهتر هم میشم ...

 

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱

ای که دستت می رسد کاری بکن

73- خیلی دور نیست؛شاید آنقدر ها هم نزدیک نباشد اما نوای الرحمن را می شود شنید؛خوب یا بدش را نمی دانم اما امیدوارم بوی کافور، عطر یاس را به دنبال بیاورد.نفس عمیقی می کشم،هنوز حس زندگی در من زنده است.هنوز گوشه دلم لبخند می زند؛ هنوز با آهنگ های شاد حرکاتم موزون می شود؛هنوز وقتی می خندم صدایم بلند می شود؛هنوز دیر نشده؛نه ... باید مثل پرنده کوچ را آغاز کرد. دل کند و به فردا رفت ...

 

   + من ِ دروغین! - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱

برای روز میلادم ...

72-برخاستن از عدم و درآمدن به سیرت انسانی، با شکوه ترین پدیده هستی است.این باشکوه ترین امروز برای من است ...  پروردگارا تو را سپاس

   + من ِ دروغین! - ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه ...

71- خبر خیلی داغ بود؛ حتی زیر کولر! یه لحظه احساس کردم دارم اشتباه می شنوم اما نه ... نمی دونم چرا به خودم گفتم بالاخره اتفاق افتاد،همون که ازش می ترسیدم، حالا چی میشه؟ ... واقعا چی میشه؟ ... واست نگرانم؛ واسه صدای خنده هات؛واسه آتیش چشمات؛ واسه شور زندگی ... تصمیم سختیه که فقط دل به دریا زدن می خواد هیچ کس نمی تونه و شاید نمی خواد کمکت کنه ... راه برگشت نداره ... می دونم که پدر آسمانی بهترین راه رو به دلت میندازه،فقط کافیه خوب گوش کنی ...

   + من ِ دروغین! - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

70- سرم درد می کند مثل خیلی از روزها. انگار باز هم شب جنگیده ام؛تمام شب؛ ساعت که زنگ خورد تمام هوشیاریم ناگهانی بازگشت و سر دردم شروع شد. نمی دانم از این همه هجوم چه می خواهد ... آن قدر در خانه مانده ام شهر را فراموش کرده ام! ... نان سنگک تازه،مربا،خامه،شیر، از این بهتر مگر می شود؟ ... کمی بعد یک لیوان چای تازه دم،هوای خوب،سکوت، به کتابخانه می ماند ... پنجشنبه عروسی حسنا بود و عروس مرا چقدر یاد خودم انداخت و چه لذتی! همه چیز خوب است. سرم سنگین است،نمی دانم درد است یا منگ است اما من خوبم،حالم را می گویم؛ ... همه گفتند عوض شده ای،اما هیچ کس نگفت بهتر شدی! 8 سال گذشته مگر می شود همان دخترک مانده باشم؟ ... صدای فکس سر دردم را بیشتر می کند ... چقدر مژگان را دوست نداشتم ... دلم یک لیوان چای دیگر می خواهد،نوشیدنش سرم را بهتر میکند،انگار ذهنم پر شده! ... نمی گویم کاش عروسی تو باشد،کاش خوشبختی تو باشد.کاش یک روز پیامکی بیاید و تو نوشته باشی؛ دوست خوبم امروز احساس خوش بختی لحظه ای رهایم نکرد ...

   + من ِ دروغین! - ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

69-  ... زیاد خواب می بینم؛گاهی آنقدر زیاد که باورم نمیشود این همه خواب بوده باشند! ... گاهی در خواب کسی در تعقیبم بود،اما مدتهاست دیگر به دنبال من نیست، گویی توانستم فرار کنم و در گوشه امنی منزل کنم! ... گاهی خواب سقوط می دیدم،اما به گمانم دیگر به جای بلندی نمی روم همین پایین ها مانده ام تا کسی هوس هل دادنم به سرش نزند؛  ... گاهی که خواب می مانم مادرم در خواب صدایم می زند و بیدار می شوم! ... گاهی ورود ناگهانی روح به بدنم را حس می کنم و با تنگی نفس بیدار میشوم و حیران می مانم که چرا بازگشت! ...  گاهی بیداری را در خواب دیده ام و فالگیر آن روز این را فهمید؛به من گفت تو آینده را در خواب زیاد می بینی! ... چقدر دلم می خواهد لحظه مرگم را در خواب ببینم،پیش از آنکه دیر شود ...

   + من ِ دروغین! - ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱