زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

یادداشت روزانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱

بانگ نوش شادخواران یاد باد

93- دیروز مجلس ترحیم بودم،درگذشت یه هموطن زرتشتی،تا حالا تو مراسم ختم غیر مسلمون نرفته بودم ... چقدر آرومن ... ابتدای مراسم اوستا خواندند،نمی دونم واسه اونا اوستا همونقدر گنگه که قرآن واسه ما؟ منظورم اینه که نمی دونم زبون اوستا رو می فهمیدن یا نه،اما همه ساکت نشسته بودند.خانوم ها همه روسری سفید به سر داشتند. پذیرایی چای و میکادو بود. چقدر دلم حلوا می خواست!! ... بعد یه آقایی که به نظرم روحانیشون بود حدود چهل و پنج دقیقه درباره دینشون صحبت کرد و در انتها زندگینامه مرد متوفی را گفتند که در نوع خودش کار جالبی بود. بر عکس ما که که احساس میکنیم اگه تو مجلس ختم ضجه نزنیم عیبه،اونا مصر بودن که واسه درگذشته نباید با صدای بلند گریه کرد ... خدایش بیامرزد و روحش شاد ...

 

 

 

   + من ِ دروغین! - ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

92- خوبم ... سبکبار، واقعاً هنوز خودم را بر فراز آبها میبینم؛ شاید بالاتر از ارتفاع 150 متری زمین؛ ... غلبه بر ترس یک کار بزرگ بود اما لذتش بی نهایت بزرگ تر ... سفر عالی بود، کوتاه،مفید، بدون هیچ فکری ... خیلی وقت بود اینقدر خوش نگذشته بود ... واقعا حس جوانی داشتم، درست مثل 20 ساله ها، آن بالا جیغ میزدم با خیالی راحت که هیچکس گوشی برای شنیدنش ندارد. با خدا حرفها زدم ... می خواهم فکر نکنم، دائم به یاد اسکارلت میوفتم بعدا بعدا! ... نمی خواهم هیچ فکری حال خوش این روزهایم را بگیرد و ممنون از همه که چیزی نمی پرسند... می خواهم فقط به آرامش خودم و درس هایم فکر کنم. به هر چیزی که فقط خودم در آن باشم و اتفاقا بیشتر خرید هایم هم فقط برای خودم بود! نمی خواستم به هیچ کس و هیچ کس فکر کنم ... دوست دارم باز هم سفری بروم.البته به طرز غریبی دلم مشهد می خواهد.نمی دانم کی اما دلم هوای حرم دارد ... خواهم نوشت.بسیار بیشتر ... این روزها همه چیز خوب است همه چیز!

 

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

خدای مهربونم ...

91- دیروز خیلی خوب بود ... حسم،حالم،ذوق بودم بعد از مدت ها از خودم راضی بودم .. احساس کردم تا حد خوبی مزد زحمت هامو گرفتم ... خدایا شکرت ... دوستت دارم!

 

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

یادداشت روزانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱

حالم به هم می خوره ...

89- از دروغ گفتن ها،تظاهر کردن ها،ادا در آوردن ها،سوال پرسیدن ها،شوخی ها، ادعا ها، کنسل کردن برنامه ها خسته نیستم،اشتباه نکن حالم بهم میخوره! .. از اینکه زنگ میزنی که ببینی چه خبر،و دائم می پرسی چی کارا میکنین.از اینکه به من گفتی نگو خودت رفتی گفتی،از اینکه ادعا میکنی شوهرت مثل موم تو دستته، از اینکه میگی پول واست مهم نیست، از اینکه میگی طرف خیلی خوش تیپه، از اینکه دو روز مونده به سفری که با چه سختی جورش کردیم و چقدر با من دعوا که چرا بدون شما می خواستم برم،پیامک میدی که اگه کنسل کنی چقدر از پولو پس میدن، از اینکه من ازت کمک خواسته بودم و دردم و درمان احتمالیش رو بهت گفته بودم و تو باور نکرده بودی،از اینکه نمی تونی منو واسه خودت داشته باشی،از اینکه بهم بگی حسادت کردم، از اینکه اولش همه پایه بودین و حالا همه میگین می دونستین اینجوری میشه، از اینکه سر کلاس نمی تونم حواسم رو جمع کنم،از اینکه همه یهو خوشبخت شدن، از اینکه میگی بدون من آرامش داری،از اینکه باورم نمیکنیفاز اینکه منتظرم اتفاقی باشم که نمیفته ... از هیچ کدوم خسته نیستم،از همشون حالم به هم می خوره! ...

 

   + من ِ دروغین! - ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

88- چقدر دلم می خواد فقط یک نفر بگه نه؛ این تایید همه خیلی دردناک و تلخه ... دوست داشتم تو میگفتی نرو؛ازم میخواستی بمونم نه اینکه با آرزوی سلامتی و خوشبختی جواب حرفم رو بدی ... من دنبال رفتاری که نشون دهنده باشه نیستم؛فقط می خوام بیای و بگی نرو ... بگی نمیشه؛نمی خوای؛نمی تونی ... نمی دونم شاید خواسته زیادی باشه ... آدم باید طرفش رو بشناسه و بعد خواسته اش رو مطرح کنه،آره می دونم ... هر کسی یه جوریه اما من این جور ناجور رو نمیخوام ... دیروز حالم خیلی بد بود و یه نه می تونست حالم رو چقدر خوب کنه ... بگذریم من عادت کردم ... باید برم.چاره ای نیست.موندم کسی رو خوشحال نمیکنه ... یاد قبلها که میفتم و اون تصورات و احساسات نفسم میگیره ... چقدر دنیا با رویاهام همیشه فاصله داشته ... شوخی نمیکنم،یادم نمیاد چیزی رو خواسته باشم و شده باشه!!! دلم واسه خودم سوخت و دیروز همه گریه هام واسه همین بود و واسه همین بود که قطع نمیشد ... با تمام ضایع کردنام خدایا من راضیم،اما نیای بگی تو هم راضی نبودیا ... من بازی خوردم ...

 

   + من ِ دروغین! - ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

87- خدایا معجزه ای ... معجزه ای در خور خداییت ... خدایا ... آنقدر در میزنم تا در به رویم وا کنی ... کاش مرا عیدی عطا می فرمودی ... خدایا ... حوصله حرف زدن ندارم !

 

   + من ِ دروغین! - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱

اسماعیلم کجاست؟

86-فردا قربان است ... چی دارم به قربانگاه ببرم؟ ...

 

 

   + من ِ دروغین! - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

من به گوش خود از دهانش دوش/سخنانی شنیده ام که مپرس

85- گاهی میشنوی اما باور نمیکنی ... همش می خوای بگی بد متوجه شده ای،برداشت تو غلط بوده،منظورش این نبوده،بد بیان کرده،اصلا محاله؛نه! محال نیست ... دروغ نیست ... احمق نشو! با خودت بود ... منظورش هم دقیقا همون بود که شنیدی ... بازم اگه نتونستی تصمیم بگیری دیگه گردن این و اون ننداز ... مرد باش و بگو بد بختی و این بخت ننگ رو قبول کردی! اون وقت ببین من باهات چی کار میکنم ... راست میگه دیگه مالیخولیا داری.هر بلایی سرت میاره اون وقت محبت میکنی؟میگی دیشب محکم گرفته بودتت و دستش رو مشت کرده بکوبه تو صورتت،اون وقت که میره تو اتاق در و می بنده غذا گرم میکنی و لیوان آب به دستش میدی؟ .. جالبه که برمیگرده بهتم میگه چه جور روت میشه با اون حرکتت (انگار تو بهش گفتی داد نزنه و اون به جاش اومده بزنتت!) بری پیشش و تو میگی اون چه جور روش میشه نگات کنه و او مرتیکه باز قاطی میکنه!!! بد تو برمیگردی به من میگی واقعا جدا شم؟! نه عزیزم بمون تا کامل تموم شی.ما میایم جنازت رو جمع میکنیم!!!

 

 

   + من ِ دروغین! - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱

روزانه نویسی

84- صبح با سرفه های زیاد بالاخره از تخت کنده شدم؛اما حس خوبی بود،انگار کل شب خوابای خوب دیده بودم،یادم نمیومد اما حسم خوب بود.به خودم رسیدم تا حس خوبم بهتر شه،کاری که کم پیش میاد صورت بگیره.از خونه زدم بیرون،از این بهتر نمیشه بارون آروم و زیبا؛فکر چتر هم حرامه، حتی اگه این سرماخوردگی منو باز به رخت خواب برگردونه... روز کاری خوبی بود،با اینکه کلی از وقتمون صرف دعوا با آژانسی شد که ازش بلیط کیش رو رزرو کرده بودیم اما بالاخره درست شد و یه مسافرت دخترونه،تجربه ای که از الان معلومه بی نظیره ... عصر خوبی نبود و انتظار دیگه ای هم نداشتم!بازم تلاش کردم و بدجوری به دیوار کوبیده شدم اما تازه فهمیدم که چقدر بزرگ شدم،یه روزی بزرگترین غصه ام عدم کنترلم بر اشکهام بود اما امروز ... خدای من،من دارم یه تصمیم بزرگ میگیرم و امروز به یقین رسیدم که تو این تقدیرو واسم می پسندی ... شکرت ...

 

 

 

   + من ِ دروغین! - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

خدا صبرت بده

83- به خودم یه قولی دادم.قول دادم دیگه به کسی نگم خدا صبرت بده؛حالا واسه مشکلش باشه یا واسه از دست دادن عزیزی.تازه فهمیدم که از صد تا فحش بدتره! بار منفی این "خدا صبرت بده" خیلی بیشتر از حس همدردیشه.داری به طرف القا می کنی درد بزرگی داره که اگه خدا صبر نده داغون شده. خوب آخه چرا اینجوری میگیم. طرف داره درد و دل میکنه.خوب خودش ناراحته بعد یهو برمیگردیم میگیم"وای عجب آدمایی پیدا میشن،خدا صبرت بده عزیزم!" ... باشه به خدا میگه !!! نکنیم. به خاطر خدا به هم انرژی مثبت بدیم ...

پی نوشت:خدایی قدر این ساده نویسی منو بدونین تا دوباره رو اون دنده "آه های بی صدای سلطان غم،دردهای نهفته وجودی را که خون گریسته بود،فریاد می زد ... " نیفتادم!

 

   + من ِ دروغین! - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

طبیبان را ز بالینم برانید!

82- سرما تو تمام بدنم رخنه کرده و اعتراف می کنم که حالم خوب نیست؛ کاش کسی بود که یه لیوان آب پرتقال بده دستم ... نه حوصله دارم و نه رمق ...  سردمه، تمام دیشب بین خواب و بیداری بودم و اون رویایی رو میدیدم که دوست دارم ... اما تب نداشتم ... کاش هذیان بگم؛دلم می خواد داد بزنم اما فقط ازم یه تصویر داغون مونده ... به من میگه نگو بعد خودش میره میگه،چند حالت داره یا می خواسته امتحان کنه من دهنم چقدر بسته است،یا می خواسته منو خراب کنه،یا باور نمی کنه کسی بتونه راز دار باشه ... تازه با این اخلاق پسندیدش توقع درد و دل شنیدن منم داشت اینش دیگه اوجشه! ... منم که رگ بیخیالیم،انگار نه انگار ... از این همه حرف حالم به هم می خوره؛ از اینکه تو روم یه چیزه پشتم هزار چیز؛از اینکه وقتی تصمیم میگیرم پشتم محکم نیست و وقتی وا می دم همه سرکوفت می زنن خستم ... قکر کنم این روون ترین پست تاریخ وبلاگ نویسی من باشه ... از دروغاش خستم،از مچ گرفتن،از تحمل ، از تلاش، از همه چی،حتا از این همه دستمال کاغذی که دور و ورم ریخته هم خستم ..."به گوشم جای این آیات افسوس - سرود زندگانی را بخوانید "

 

   + من ِ دروغین! - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱