زندگی مکتوب من ِ دروغین


مکتوبات من دروغین، یادداشت های روزانه از زندگی من نیستند. اینجا از زندگی من دروغین خواهید خواند.

این قصه عجب شنو از بخت واژگون ...

 

8.من خودم رو جز اون دسته از آدم ها می شمردم که به علت خیلی کاری ندارن و بیشتر معلول رو مورد توجه قرار میدهند و هی پی این نیستند که ببینند چرا این جوری شد بلکه در تلاشند که واسه حادثه روی داده راه حلی بهینه انتخاب کنند اما چند روزی میشود که تمام ذهنم به علامت سوال بزرگی تبدیل شده پی یک علت دیوانه وار می چرخم، کلافه ام از این پیدا نکردن گره ... مشکل از کجا ناشی شده؟ ... هر راه حلی که به ذهنم میرسید مطرح کرده ام و در چند جبهه جنگیده ام، چرا؟! واقعا چرا جنگیدم؟ ... بگذریم ...  من به رحمت خدا دلخوش کرده ام و ابدا ناامید نیستم ... می دانم شاید موعدش نزدیک باشد و یا شاید آنچه من دوست دارم صلاحم نباشد ... مهم نیست ... من باید ... من ذهنم اصلا واسه نوشتن منسجم نیست ... خستم ... مغزم واسه جمجه ام بزرگه، ذهنم ورم کرده ... خستم ... به اندازه تمام ثانیه هایی که  ... اونقدر خستم که خوابم نمی بره ... انگار تو ذهنم دوی ماراتن بوده اما میانه راه سرعت گرفتن و من خستم ... نمی دونم چی میگم ... حوصله ندارم ... جلو نیاین، من هیچی رو تضمین نمیکنم،الآن نه ... من حس میکنم ... دلم می خواست می تونستم مثل قدیم ها گریه کنم ... اشکها هم دیگه هوامو ندارن ... شاید همه چیز ... کلا نخونده بگیرین ... منو ندیده بگیرین ... من عادت دارم ... من به ... مهم اینه که دیگه نمیگم تو باتلاقم ... یاد گرفته ام که نگذارم روند زندگیم به گند تبدیل شه ... من خیلی عوض شده ام ... باورش واسه خودم محاله ... می دونم توهمه ... یه خواب بود ... چقدر شیرین بود قبل از کابوس دم سحر ... بگذریم ... چه آسون ... چرا؟!چرا؟! ... دلم میخواد چند روز بخوابم ... بی خواب دیدن ... خواب ها خسته ترم میکنند ... بیهده می نویسم ... ذهنم را برای خواب آماده میکنم ... امیدوارم خوابش ببرد ... من دلم میخواد بخوابم ... اونقدر بخوابم که یادم بره بیدار بودم ... من حالم خیلی خوبه ... احساس میکنم قوی شده ام ... اما این قوی شدن بهای بدی دارد و این بها دادنش بی احساسی محض است ... حسادت میکنی به آنکه ... ؟ ... خستگی طاقتم را طاق کرده ...

 

   + من ِ دروغین! - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧