... سعی نابرده چه امید عطا می داری

١١. من و این ... داستانی دارم من! ... باید دوباره بلند شد حتی اگر هزار بار افتاده باشی، زنده ایم و این یعنی باید ساخت ... اطرافمان پر از داستان است که من عادت ندارم جدی بگیرم اما نمی دانم چرا این همه آزار دهنده شده اند ... بدترین سکانس قصه تفاوت برداشت از یه اتفاق مشخص است و هزار جور توجیه ... مانده ام که چه روحیه بالایی دارم من ... دنیا برام مفهومش رو داره از دست میده،اگه ما واقعا به مرگ اعتقاد داریم این بازی ها و بالا و پایین ها چیست؟ بگذاریم حادثه روی دهد حالا چند صباحی جور دیگری ... نمی تونم حتی خودم رو درک کنم ... به مسائلی حساسیت نشان میدهیم که ... خودم را میگویم ... باید واسه هر تصمیم صد جنبه را بالا و پایین کنی و آخرش به خودت میگی ول کن نمی شه اما درست همون موقع دلت آنقدر میسوزه که حد نداره ... خیلی زود خوبی ها رو فراموش میکنیم،همش تردید ... همش منتظریم معجزه شه ... از دیگران انتظار داریم در حالی که خودمون کاری که باید رو انجام نمیدیم و میگذاریم دیگران هم از ما انتظارات معجزه داشته باشند،شهامت نداریم باور کنیم زندگی همین لحظات زیباییست که میگذاریم تنها باشیم، همین لحظه لحظه های ناب که میگذاریم به خاطر فردای نا معلوم فدا شن؛این قدر به همه چیز فکر میکنیم که یادمون میره توکلی باید و دل به دریا زدنی؛پدر که ما رو رها نمی کنه به حال خودمون،هوامونو داره،ما توکلمون کم شده؛خوذم را می گویم ...  زندگی همینه ... چرا اینقدر ... خودم رو میگم ... همیشه سعی کردم زیاد منطقی نباشم چون تاب این همه جدیت را ندارم اما همیشه مجبور شدم استدلال کنم تا حرف دلم را بتونم به کرسی بنشونم .. مهم نیست که چقدر پیروز بوده ام،من روحیه جنگنده ای پیدا کرده ام ... من ... دستانم به آسمان است و می دانم خدا ... یه دره زمان می خوام تا خودم و خواسته هام رو باز مرور کنم و به یه خود شناسی نسبی برسم و بعد واسه فردام برنامه ای بریزم و دلم رو بسپارم به کوران حوادث و برم جلو آنگونه که نه کاشی باشد و نه ای کاشی ... دیگران مانع ما میشوند هرکداممان تا حدی میدانیم خودمان چه میخواهیم اما دودلی عجیب ما برای آن روزیست که شکست نسبی و احتمالی ما را آماج فوج کنایه ها کند؛اما اول از همه باید خودم به اون حد از شناخت و اعتماد برسم،اول از همه نسبت به خودم و بعد محیط پیرامونم ... می دانم زمان میبرد اما آینده را می سازد ... یکبار برای همیشه؛شاید ... شاید این محیط آروم و هوای پاک جای خوبی باشد اما کافی نیست ...

/ 6 نظر / 6 بازدید
فرناز

دلم هوس مدرسه ایمان و گیو را کرده. هوس خوراکی و کیف و کتاب... چقدر زود گذشت. و چقدر دنیای آدم بزرگها را دوست ندارم[ناراحت]

كويريات

شما مگه ایمان و گیو بودین؟ مدرسه ایمان... پایگاه تابستونی... ناظمش کی بود خانم دوست علی؟ یه همچین چیزی؟

کامران

من هم که دایما باید بیام اینجا و به‌به چه‌چه کنم که عجب قلمی داری و چه خوب مسایل رو تحلیل می‌کنی. به خصوص این یکی یادداشتت خیلی به دلم نشست.

کاش میدانستم...

ما بدین در نه پی حشمت و جاه امده ایم/از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم//رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم/تا به اقلیم وجود این همه راه امده ایم//حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما/از پی قافله با اتش اه امده ایم

بهار

اول از همه....سلام[لبخند] به رسم همیشگی احوال من دروغین جان عزیز؟! چقدر دلگیر بودم که دیگه اشکهای مکتوب نوشته نمیشه و الان باورت نمیشه که تا چه حد خوشحالم از این که با زندگی مکتوب برگشتی[لبخند].مثل همیشه قلمت بی نظیره و بازم لذت بخش.پست اخیر تا حد زیادی حرف دل من بود! که تو این چند ماه اخیر کلی بالا پایین شدم!....ممنون که هستی باز![قلب]

بهار

چقدرم شانسی کشفت کردم![نیشخند] با دیدن خواهرم که هیچ وقت وبلاگ اینا نمیخونه! اونوقت نشسته بود داشت وبلاگ سرکار رو میخوند!![لبخند]