این روزهای سال 94

مانده ام که اگر توان نوشتنم نبود با این همه حرف تاب تحملی میماند؟

پونه ی زیبای من،این دفترچه مجازی تبدیل شده به حرفهای من و تو،به نوشتن من برای خودم اما خطاب به تو،که هر نوشته ای را گویا مخاطبی باید و چه کسی نزدیکتر از تو که مادرت روزگاری نه چندان نزدیک و شاید نه چندان دور محرم تمام تنهاییهایم بود و این روزها فاصله ای گرفته ایم به اندازه تمام حرفهایی که گلویم را فشار میدهد.مادرت را نمیدانم اما مرا برایش جایگزینی نیست که ما باهم،با همان کتانیهای سفید و آن حال و هوای جوانی با هم بزرگ شده ایم و چه کسی را یارای آن است که این همه سال را ادراک کند؟

این روزها پرم از احساسات ناهمگون در تلاطمم میان شور و اشک... در میان انبوهی از ندانستن و دانستن.خواستن و نخواستنهای پی در پی، تو میدانی چرا؟

بهانه پشت بهانه،شاید هم نه حقیقتیست که به گوش من نا آشناست.بی هیچ قضاوتی باید برایت بگویم اما انگار توانم نیست.

/ 0 نظر / 13 بازدید