مسلمانان مرا وقتی دلی بود ...

 

6.احساس می کنم همه گذشته به ذهنم هجوم آورده، منگم، انگار واقعا پوست انداخته ام، گاهی باورم نمیشه این منم نه هیچکس دیگه، حتی تو آینه هم اون آدم سابق رو نمی بینم ، بدون اینکه تغییری کرده باشم و این کمی برام غریبه ... خودم رو این روزها زیاد مرور کرده ام ... اما هنوز جرات اعتراف نامه نویسی نداشته ام ... افطاری که رفتم دبیرستان بدجوری تکونم داد ... احساس کردم چقدر دانشگاهم به بطالت گذشته ... از روزهای دبیرستان تا حالا برام مثل یه لحظه بود که هیچی ندارم دربارش بگم،چه کردم؟هیچ! ... تازه دارم خودم رو پیدا میکنم ... کم کم خودم میشم ... می ترسم ... بزرگ شده ام؟ ... تولد امسالم واسم خیلی ویژه بود تولد طلایی ... اما باورش نکردم! ... نمی تونستم ... 23 تمام؟! ... من هنوز همون حال و هوای بچه مدرسه ای ها رو می خوام ... می خواستم باهاشون جیغ بزنم اما دیگه صدام مثل اونا طنین و بی هوایی نداشت، باهاشون حلقه زدم اما دیگه مثل اونا سبکبار نبودم،دارم به زمین می چسبم و این همان بزرگ شدنه، اون روزها مرگ برام یه لحظه بود و الآن یه کابوس ... اون روزها خلوت که میکردم بوی خدا رو حس میکردم،این روزها خدا هست اما من دیگه اون نیستم ... من دیگه وقت خلوت ندارم ... پیش از آنکه واقعا زمینی بشم باید دست به گذشته ها بگیرم و بلند بشم ... یا علی مدد!

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
کامران

باز هم به این قلم زیبات حسودی کردم. مفهومی هم که راجع بهش بحث کردی قشنگ بود. به خصوص با توجه به اینکه بنده متخصص مسایل مربوط به مرگ هستم (!) اون توصیفت از تفاوت نگاه به مرگ خیلی جالب بود.

new born

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد. دروغین! وبلاگتون مبارک باشه !

كويريات

وای این حس حسی ه که من باهاش خیلی آشنام همیشه آشنا بودم و الآن بیشتر و گاهی کمتر! یعنی عین خودم بود! من همیشه دوست داشتم و می رفتم به جاهایی که قبلاً بودم... به کارهایی که قبلاً کردم و به فاصله ام از اون ها و گذشته فکر می کردم! وقتی راهنمایی بودم سالهای دبستان و همین طور به بعد... و همیشه از اینکه دارم سنگین می شم نگران بودم! من دقیقاً همین واژه و ترکیب سنگین شدن رو هزار بار واسه پویان گفتم و گفتم نگرانم! خیلی حس خوبی بود خوندن این اینجا! باز هم کلی فکر می کنم!

کاش میدانستم...

قلم بسیار زیبایی دارین........میتونم سوال کنم که بیامی که براتون فرستاده بودم رو دیدید یا نه؟

فرناز

من اما دوست ندارم که به گذشته فکر کنم. وهم برم میداره! یک توضیح درباره قلم دروغین بدم. اون اوایل که دروغین شروع به نوشتن کرد، دبیرستانی بودیم. نوشته هاشو که میخوندم به نظرم مسخره میومد و تو دلم میگفتم چه دل خوشی دارد که مینویسه! اما همین طور که گذشت روز به روز بهتر شد. و الان و در این وبلاگ به نظر من واقعا عالی شده.[تایید] تبریک میگم عزیزم. مواظب باش خارجیا قلمتو ندزدن[چشمک]

هانیه

یار دبستانی من... دیروز که گوشش دادم.منو لرزوند...